|
دلم از دست خودم سیر شد و ساده شکست در همان پیچ و خم اول این جاده شکست پرم از حس نفسهای مسیحایی تو روح سرسبز غزلهای مرا باده شکست آمد از راه پر از غربت و تنهایی من و چه ساده پی پرواز پریزاد شکست سه دهه می گذرد از غل و زنجیر تنم که دلم سنگ شد و با دل دلداده شکست تو برو ، جاده و تنهایی و من همسفریم دلم از دست خودم سیر شد و ساده شکست + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 10:5 قبل از ظهر توسط دیوونه |
روزها گذشت و گنجشک به خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: "می آید...من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش در خود نگه می دارد" و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" گنجشک گفت:"لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیای تو را گرفته بود؟" و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ت بود. خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 9:58 قبل از ظهر توسط دیوونه |
سکوتم را شکستند. دائم دل صبورم را شکستند. به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند. مرا از خلوتم بیرون کشیدند. چه بی پروا حضورم را شکستند. تمنا در نگاهم موج میزد ولی رویای دورم را شکستند! + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 11:15 قبل از ظهر توسط دیوونه |
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 11:22 قبل از ظهر توسط دیوونه |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 11:41 قبل از ظهر توسط دیوونه |
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 10:43 قبل از ظهر توسط دیوونه |
روزگار بی مروت لحظه ای شـــادم نـــکرد درقــفـــس جــان دادم و صیـــاد آزادم نکـــرد آرزوی مــــرگ کـــردم مـــرگ هــم یــــادم نـــکــــرد دلم برای گذشته هایم تنگ شده چه بنویسم غروب را دوست دارم چون همانند غم است غم را دوست دارم چون همیشه با من است + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 11:1 قبل از ظهر توسط دیوونه |
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايی كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ی تمام اون چيزي كه خواستی و نبودم خواستم و بودی. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق. براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايی كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 10:49 قبل از ظهر توسط دیوونه |
خدایا کفر نمیگویم، + نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 10:3 قبل از ظهر توسط دیوونه |
زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی زن عشق می كارد و كینه درو می كند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ... و این، رنج است. + نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 9:29 قبل از ظهر توسط دیوونه |
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 11:58 قبل از ظهر توسط دیوونه |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 10:1 قبل از ظهر توسط دیوونه |
دلم خیلی گرفته از همه دنیا خدایا دلم پر از بغضه .. می دونم خیلی هم ازت دور شدم و حتی دیگه از بردن اسمت خجالت میکشم خداجوووونم .. ولی میدونی که غیر از تو کسی رو ندارم خدا من خستم ... از این دنیا .. از آدمای سطحیش... از بدیایی که می بینم ... از تمام اونایی که ادعای مسلمونیشون میشه .. از همه اونایی که تو روت می خندن و پشتتو که می کنی خنجرشونو در میارن.. از همه ... بازم مثل همیشه خودت یاورم باش این دنیا پر است... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 1:23 بعد از ظهر توسط دیوونه |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 1:13 بعد از ظهر توسط دیوونه |
بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که از آن گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم تا حرف دلم رو برایش باز گوکنم اما وقتی از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت ترین مکان پناه می برم وبه دور از چشم دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان کننده درد های درونی ام هستند ودر میان اشک هایم تو را صدا می زنم ومیخواهم که کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد توست که به من ارامش میده + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 1:10 بعد از ظهر توسط دیوونه |
سلام سلام این عید قشنگ رو به همه پیشاپیش تبریک میگم امیدوارم همه روزای زندگیتون به قشنگی و مبارکی این عیدایی باشه که در پیشه اینم عیدی + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 8:49 قبل از ظهر توسط دیوونه |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 8:44 قبل از ظهر توسط دیوونه |
سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پایین ،
اما یه دفعه اشک از چشات جاری بشه ... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 8:35 قبل از ظهر توسط دیوونه |
سکوتم صدای تو...هوایم هوای تو...دلتنگم برای تو...تنهایم به یاد تو....زندگیم فدای تو....... + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 11:21 قبل از ظهر توسط دیوونه |
آدم وقتی عاشق شد ... حتی يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره...! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست... آدم وقتی عاشق شد ... چشمش خود به خود روی همه بسته ميشه...! اگه نشد ... اون عشق نيست ...آدم وقتی عاشق شد... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد...! اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست... آدم وقتی عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره...! اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست... آدم وقتي عاشق شد ... نميتونه با بهونه هاي بيخودي عشقش رو ترك كنه...! چون تو عاشقي هيچ بهونه اي پذيرفتني نيست... + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 11:6 قبل از ظهر توسط دیوونه |
|